هم فروغ نیستم، هم فروغ هستم

گفت و گو با پوران فرخ زاد

فروغ2222

 به او می گویم «مادر»، چرا که معتقدم برای ادبیات ایران «مادری» می کند! نه تنها برای خواهر و برادر و خانواده اش امروز مادری گشاده دست و فهیم است، بلکه برای همه کسانی که دغدغه حفظ و اعتلای فرهنگی این مرز و بوم را دارند «مادر» است. گفت گو با پوران فرخ زاد در خانه اش صورت گرفت که در و دیوارش پر است از عکس فروغ و دیگر عزیزان زندگی اش! گفت و گویی که سرشار از خاطرات تلخ و شیرین و شادی و رنج است. خنده و ماتمی که امروز در چهره و کلام «مادر» که تنها بازمانده خانواده شهیر فرخ زاد است یکجا گرد آمده است.

در خانواده های هنرمند ایرانی، کمتر پیش آمده که این میزان شور و استعداد در یک نسل از خانواده ای به وجود بیاید، داستان زندگی شما را چه اتفاقی اینقدر متفاوت کرد؟

بدون شک آن اتفاق پدرمان بود. پدر ما قزاق بود! پیش از این و در دوران جوانی پدر بسیار ماجراجو بوده و در چهارده سالگی از ده فرار کرده و به تهران آمده، با دست خالی، شاگردی کرده و کارهای مختلفی را تجربه کرده تا به قول معروف نان در بیاورد و از این رو کاملا روی پای خودش ایستاده بود، و بعد از این هم رفته و به قزاق ها پیوسته است.

همانطور که گفتم بسیار ماجراجو بود و احساسات تندی داشت. در باطن بی اندازه مهربان بود ولی در خانه و در نمای بیرونی اش بی حد بداخلاق! من فکر می کنم این آدم عجیب و غریب می توانست بسیار شاعر خوبی شود و اصلا بی خود رفته و نظامی شده.

مثلا به من می گفت در چند جنگ از جمله جنگ با میرزا کوچک خان که شرکت کرده بود هر موقع پای این می افتاد ک کسی را بکشد، «در می رفته» و اصلا تاب کشتن انسان دیگری را نداشته است. از این رو می توانم بگویم آدمی دو شخصیتی بود، یک رویش آدمی نظامی و خشن بود و روی دیگرش شاعری بالفطره! چهار کتاب نوشته و توانسته افکارش را در نثر پیاده کند، اما به واسطه همان دو شخصیتی بودن در شعر زیاد موفق نبوده، من چندین شعر نیمه تمام از او دیده ام که چندان استوار نیست و تخیلی نیمه کار است.

او علی رغم این که می توانسته شاعر شود، شاعر نشده و ارث شاعری اش به ما رسیده، یعنی پخش شده در تک تک اعضای خانواده ما ذوق نوشتن و شاعری داشتند که این مهم در من و فروغ بیش از همه نمود داشت.

مادر هم خط و ربطی با ادبیات و هنر داشت؟

مادر من بسیار اهل رمان خواندن بود، یعنی فلسفه نمی خواند و فراتر از رمان نمی رفت. یعنی من هرچه رمان در کتابخانه ام دارم دیده ام که مادر در انتهایش نوشته «خوانده شد». بسیار مهربان و در عین حال مغرور بود، یکبار هم که به عنوان مادر نمونه انتخاب شد. البته این را هم بدانید که پدر و مادرمان مهربان بودنشان مربوط به بیرون از محیط خانه بود و درخانه بسیار جدی و خشن با ما رفتار می کردند.

اولین نشانه های نبوغ در نسل شما در کدامتان بروز کرد؟ یعنی کدام به سمت هنر رفتید و کدامتان زودتر چهره شد؟

چهره شدن و شهرت یافتن بدون شک فروغ بود.

شما هم شعر می گفتید؟

نه من داستان می نوشتم و در مجله سیروس ما، روزنامه نگاری می کردم و همزمان چند مجله را اداره می کردم، البته الان که آن کارها را می بینم از خنده می میرم! چرا که بسیار سطحی بودند.

و فروغ در این زمان چکار می کرد؟

همزمان با کار کردن من در روزنامه، فروغ شعر می نوشت، شعرهای کتاب اولش را می آورد و با هم می خواندیم و تصحیح شان می کردیم. در آن زمان من و فروغ بسیار با هم یکی بودیم، تا چند سال بعد هم داستان همین گونه بود تا کم کم راهمان از هم جدا شد.

چه اتفاقی افتاد که از لحاظ تفکر از هم دور شدید؟

نمی توانم به طور قطع بگویم، بزرگ شدن، وقایع مختلف زندگی، تغیر نحوه دید، همه اینها می توانست سبب آن باشد، اما من در آن سال ها شخصیتم از این قرار شد که مسالمت جو بودم و اهل مرافه با افراد نبودم و دیگران هم بسیار با من دوست بودند و دوستم داشتند. ولی فروغ بی نهایت شیطان بود و آدم ها را اذیت می کرد، کارهایش بسیار پسرانه بود و اهل انتقاد بود و رو به روی شما که می نشست، یا سرحال و سرزنده بود بگو بخند با شما داشت، یا آنقدر بهتان گیر می داد تا دعوایتان شود…

اتفاقا گویا این روحیه فروغ به مزاج مردم هم خوش نمی آمده، چرا که روزنامه های آن را که ورق می زنی، می بینی که برخورد خصمانه ای با فروغ داشته اند و حواشی زندگی اش را بسیار انعکاس می دادند، این طور نیست؟

دقیقا، بسیار فروغ را اذیت می کردند، نه اینکه دوستش نداشتند! بلکه جامعه آن زمان با اتفاق تازه ای که فروغ بود مشکل داشت و نمی توانست حضور و رفتارش را هضم کند، و از این رو مدت ها گذشت تا او را بپذیرند، البته این درباره زندگی تمام افرادی که به فروغ حمله می کردند، بعد از چند وقت شروع به تقلید از او کردند و عین فروغ شعر نوشتند.

حسادت نقشی نداشت؟

چرا نقش داشت، چرا که آدم جسور کم است، دیگران دوست دارند که جسارت داشته باشند اما می ترسند، و چون نمی توانند مثل او باشند حسادت می کنند

در ادامه اینکه گفتید شما و فروغ دو راه مختلف را انتخاب کردید، یک ابهام وجود دارد، آیا این جدایی تفکر به جدا شدن فروغ از خانواده منجر شد؟ چرا که امروز برخی روایت می کنند فروغ از خانواده منجر شد؟ چرا که امروز برخی روایت می کنند فروغ از خانواده اش بریده بود و رابطه و دلبستگی چندانی به خانواده اش نداشت؟

اصلا اینطور نیست! فروغ عاشق خانواده مان بود، آن موقع دروس جزو شهر نبود و از این رو فروغ بیشتر ناهارها به شهر دمی آمد و در خانه من با هم ناهار می خوردیم، هفته ای دو روز هم به خانه پدری می رفت، به قول معروف بسیار مامانی و بابایی بود. و بسیار سعی می کرد که به خانواده متصل بماند.

در این سال ها و بعد از جدایی از پرویز شاپور رابطه اش با پدرتان چگونه بود؟

اتفاقا این مسئله ایست که من برای اولین بار می خواهم به آن اشاره کنم، چرا که در شناخت شخصیت فروغ بسیار راه گشاست. اگر به زندگی فروغ دقیق نگاه کنی، می بینی که مردهای کلیدی زندگی فروغ، میانسال و پیر هستند یعنی با خودش فاصله سنی زیادی دارند که می توانم بگویم، مهمترین علتش نامهربانی های پدرم بود، یعنی فروغ همیشه دنبال پدر می گشت و تمام بی قراری هایی که در زندگی اش می بینید به علت این بود که در جستجوی پدری بود که با او مهربان باشد. پدر ما هیچ وقت آن نقشی را که باید یک پدر بازی کند بازی نکرد، یعنی به ما محبت نکرد، ما را بیرون نبرد و هر وقت هم می آمد خشونتش حرف اول را می زد.

هفته ای یکبار همه ما را جمع می کرد و برایمان کنفرانس می داد و راه های اتکا به نفس و روی پای خود ایستادن را به ما می آموخت و از همین رو بود که من و فروغ خودمان زندگی مان را ساختیم و شاید این مهمترین کاری بود که پدر برای ما کرد. با این همه اما همانطور که گفتم مسئله فروغ مسئله پدر بود، یعنی می گشت تا پدری برای خودش بیاید، ابتدا با پرویز شاپور آشنا شد که نهایتا به شکست انجامید، و پس از آن هم ابراهیم گلستان!

بعد از شهرت فروغ، و چاپ شدن آثار آخرش، و بعد از اینکه شما در رادیو و تلویزیون به کار مشغول شدید، و پس از مرگ فروغ و بعدتر تا انقلاب ۵۷، فضای رسانه ای و روشنفکری ایران با خانواده فرخزاد چگونه برخورد می کرد؟

از تلخی مرگ فروغ اگر بگذریم، باید گفت که بسیار فضای ایده آلی بود، یعنی همه ما شهرت مناسبی داشتیم و هر کدام به فراخور مورد توجه مردم بودیم. رسانه ها و دست اندرکاران فرهنگی کشور هم بسیار به آثار ما بها می دادند. من در رادیو و بعدتر در تلویزیون شهرت زیادی داشتم و برنامه ادبی من که «دفتر آدینه» نام داشت بسیار مورد توجه بود و اکثر شعرا و نویسندگان شهیر امروز در برنامه من حاضر می شدند و در کل می توان گفت فضای خوب و بدون تنشی بود.

هم فروغ نیستم، هم فروغ هستم

اولین کتاب شما در چه سالی منتشر شد؟

سال ۵۵، مجموعه داستان عاشقانه های دنیا رو ترجمه کرده بودم. بعد هم نشر مروارید آمد و شعرهای من را گرفت و برد و چاپ کرد به نام «خوشبختی در خوردن سیب های سرخ است»، یعنی سال ۵۵ آغاز کار من در حوزه کتاب بود.

چرا تا آن زمان اثری منتشر نکرده بودید؟

شعرهای من در مجله فردوسی چاپ می شد، اما خود من چندان اعتقادی به آن شعرها نداشتم از همین رو کتابشان نمی کردم. فروغ نامی در شعر برآورده بود، و من ابا داشتم که بخواهم در حوزه فعالیت او قدم بردارم. البته هستند کسانی که بی انصافی می کنند و هنوز می گویند، من از نام فروغ استفاده کردم در حالیکه حیطه کارهای ما با هم کاملا متفاوت است یعنی آثار من در حوزه تاریخ، هیچ ربطی به خواهرم ندارد! با اینهمه همینجا می گویم که من به بدجنسی و بی انصافی این افراد کاری ندارم و به کار خودم ادامه می دهم! البته من هیچ وقت منکر نام خانوادگی و تاثیر آن بر شکل گیری شخصیت و روند زندگی ام نیستم، اما قائل به این هم هستم که مقایسه کار غلطی است، ما سه نفر، با توانایی ها، استعدادها  علایق مختلف بویدم و هر کداممان به سطحی از موفقیت دست پیدا کردیم، حالا بحثی در این نیست که فروغ به واسطه نبوغ بی حد و حصر و تجربه های جسورانه اش متفاوت تر از ما بود و به سطح بالاتری از شهرت و محبوبیت دست یافت و هم او باعث سربلندی و افتخار من بود.

شما امروز بیشتر خودتان را شاعر می دانید یا پژوهشگر تاریخی یا…؟

من انسان تک بعدی ای هیچ وقت نبوده ام.، به قول عباس پهلوان، من از بیخ شاعرم! اما شعر همیشه نیست، گاهی ماه می آید و می ورد از شعر خبری نیست، اینجاست که من به سوی بُعدهای دیگر حرفه ام نزدیک می شوم و قصه می نویسم، ترجمه می کنم، پژوهش می کنم، دواوین را تصحیح می کنم، به طور مثال الانه دارم روی دیوان اوحدی مراغه ای کار می کنم که عجیب شاعر خوبی است.

در ادامه جواب سوال بالاتر شاید باشد، اما می خواهم بدانم اینکه بازمانده خانواده فرخزاد هستید چه حسی دارد؟

هم سخت است و هم زیباست، من مرگ تمام اعضای خانواده ام را دیده ام و امروز تنهاتر از هر زمانی هستم، سخت است از این جهت که به تنهایی باید بار همه چیز را بدوش بکشم، هم غمها را، واقعا برخی مواقع که چشمانم را می بندم نمی توانم باور کنم که هیچکسی همراهم نیست… اما شیرینی های خاص خود را هم دارد، یعنی فکر می کنم ما سه نفر یک نفر هستیم، دنبال همیم، مثل «ساری» که باید سه تکه مان را با هم یکی کنند تا چیز واحدی درست شود.

شما در جایگاهی هستید که هر کسی در مورد خانواده تان سوالی یا اظهارنظری داشته باشد سراغ شما را می گیرد، این شما را خسته نمی کند؟

چرا! گاهی وقت ها از بس تلفن زنگ می خورد احساس جنون به من دست می دهد، با من جوری رفتار می کنند مثل اینکه من خواهرم هم هستم. یعنی من همیشه فکر می کنم که من حق ندارم که جای آنها حرف بزنم! زنگ می زنند و می پرسند، چرا فروغ این را گفته، چرا بهمان کار را کرده! خب این را فروغ باید جواب بدهد، من که فروغ نیستم، در عین حال فروغ هم هستم، من هم افتخار آنها را دارم، هم گاهی بی نهایت اندوهگین و خسته ام!

به فضای سیاسی بعد از انقلاب بر گردیم، یعنی زمانی که خانواده فرخ زاد زیر رادیکال قرار گرفت؟

درست است، مثلا در همان سه چهار سال اول من مجبور بودم که نامم را پنهان کنم، حتی فامیل های نزدیک پدرم که تفرشی هستند رابطه شان را با ما قطع کردند و چهره های دیگری از خودشان نشان دادند که البته بعد از ۵-۶ سالی تک تک شرم زده و پشیمان بازگشتند. اما من به اخلاق خانوادگی مان یعنی سمج بودن رو آوردم و علیرغم اینکه کارم را از دست دادم و در حالی که مادرم مریض شده بود و پدرم سکته کرده بود روی پای خودم ایستادم و زندگی را دوباره ساختم.

پس از چند سال نگاه ها عوض شد و دوباره همه با ما خوب شدند، آنها که بریده بودند دوباره به ما بازگشتند و خیلی محبوبیت زیادی میان مردمی بود که با خوبی شان دوباره من و خانواده ام را سرافراز کردند و امروز با قاطعیت می گویم که به واسطه علاقه مردم، من امروز بسیار خوشبختم. و از این او خدا را شاکر هستم که محبت مردم را به من و خانواده ام اعطا کرده است.

همانطور که گفتید فضای فرهنگی کشور کم کم به سمتی رفت که دوباره محبوبیت خانواده فرخزاد را رسانه ای کرد، یعنی از سال های ۷۵- ۷۶ شاهد بودیم که آثار شما و فروغ مجددا نشر پیدا کرد، این فضا را چگونه ارزیابی می کنید؟

من اهل تفاخر نیستم، اما باور کنید که کتاب های من و فروغ را روی دست می بردند و چاپ های مداوم می خورد!

خب این فضای خوب فرهنگی پیش رفت تا سال ۸۴، اما به یکباره همه چیز عوض شد؟

آخرین کتابم «مهره مهر» سال ۸۴ چاپ شد و پس از آن بود که دیگر کتاب های من و فروغ تجدید چاپ نشد، چرا که می گفتند که کتاب ها دوباره باید بازبینی شود و جرح و تعدیل شود که از نظر من امری محال است! البته شاید اگر من پافشاری کنم و بروم آنجا مجوز بدهند، اما من دلیلی برای اینکار نمی بینم، من کار خودم را می کنم و به ناشر می سپارم، که البته ارشاد هم مجوز نمی دهد!

کتاب های فروغ هم چند سالی است که منتشر نمی شود، درست است؟

دقیقا، حتی باقیمانده کتاب های فروغ  و یا هر کتابی که به فروغ مربوط می شد را هم از نمایشگاه کتاب امسال جمع کردند، هر کتابی که از فروغ در بازار هست به قبل از سال ۸۴ و زمان دولت قبلی باز می گردد. در واقع ما را بایکوت کرده اند! البته در خارج از ایران، هم کتاب های من و هم  کتاب های فروغ بارها چاپ می شود اما صادقانه بگویم اصلا به من نمی چسبد! چرا که شما وقتی کتابی را می نویسید دوست دارید در وطن خودتان منتشر شود و مثلا مردم بگویند این کتاب را برای چه نوشته ای، یا فلان ضعف را دارد، خوب است یا بد است!

مطلب پیشنهادی

shamloo

زندگینامه احمد شاملو

احمد شاملو (زاده ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه – …

http://www.20script.ir