مهاجرت: زنانه؟ مردانه؟

مهاجرت 2

وقتی به ارتباط بین مهاجرت و جنسیت فکر می کنم، نه دخترهای دانشجوی ایرانی دور و برم که زنان افغان در ایران به ذهنم می آیند.

 «مگر مهاجرت هم زنانه مردانه دارد؟» این سوال را یکی از دوستانم در جمع کوچکمان پرسید. گفته بودم که می خواهم مطلبی در مورد مهاجرت بنویسم و دلم می خواهد بدانم آنها در مورد مهاجرت زنانه- مردانه چه فکر می کنند. چند جمله ای بین ما رد و بدل شد اما بحث ادامه پیدا نکرد. شاید دلیلش رسیدن غذای ایرانی بود، متاعی کمیاب و نوستالژیک.

آنچه ما را دور هم جمع کرده بود افتتاح یک رستوران ایرانی در شهر کوچک محل زندگی مان در آلمان بود. بیشتر ما دانشجوی دکتری در این دانشگاه و مراکز تحقیقاتی وابسته به آن هستیم. همه مان کمتر از یک دهه است که از ایران بیرون آمده ایم. هیچ کدام از نظر مالی به خانواده مان وابسته نیستیم: یا بورسیه هستیم یا از دانشگاه حقوق می گیریم. هیچ کدام منعی برای بازگشت به ایران نداریم و بیشترمان سالی یکی دو بار به ایران سفر می کنیم.

مهاجرت: زنانه؟ مردانه؟

بعد از آن شب، یک روز یکی از دوستان همان جمع را تنها در خیابان دیدم. گفت که به سوال من فکر کرده و به نظرش مهاجرت زنانه- مردانه دارد. دوستم اهل شهر کوچکی است، به قول خودش، «حاشیه یک شهر بزرگ»، می گوید که آمدن به اینجا نه اولین مهاجرتش بوده و نه مهم ترینش: «من وقتی هجده سالم بود، برای بار اول مهاجرت کردم. فکر می کنم کسانی- به خصوص دخترهایی- که در شهرهای بزرگ ایران زندگی کرده اند اصلا متوجه نشوند که اهمیت رفتن از یک شهر کوچک به یک شهر بزرگ چقدر است. ولی برای من مهاجرت اصلی همان موقع بود. دنیایم به کل عوض شد.» دوستم در بدو ورود به تهران به خوابگاه رفته بود: «یادم می آید بعضی از بچه ها خوابگاه را دوست نداشتند. مسئولان سختگیر بودند.

مقررات و ساعات عبور و مرور دست و پاگیر بود. و اگر با آدم متفاوتی هم اتاق می شدی تازه اول داستان بود. با این حال برای من موضوع مهم نه خود خوابگاه، که زندگی در تهران بود. برای اولین بار در زندگی ام حرکت در شهر بدون زیر نظر بودن را تجربه کردم. ساعت ها در پارک ها، خیابان ها، مغازه ها و مراکز تجاری به تنهایی یا با دوستان می گشتیم و شاید باور نکنی، ولی اوایل مدام منتظر بودم که یکی از اقوامم را در خیابان ببینم. مثلا دخترخاله ام را یا پسردایی ام را. همین که می توانستی بدون خبر دادن به پدر و مادرت، سر راه برگشت یکدفعه راهت را کج کنی و مثلا سر از شهر کتاب دربیاوری خیلی برایم جدید بود.»

زندگی در خوابگاه هم داستان خودش را داشته: «وقتی در خوابگاه با آدم های جورواجور هم اتاق می شوید بلبشوی عجیبی است. یک نفر می خواند از صبح تا شب موسیقی گوش بکند. یک نفر مذهبی است. آن یکی می خواهد ساعت ۹ شب بخوابد. با این حال، همین که غریبه بودیم، همین که هیچ کدام نمی توانستیم به دیگری خیلی امر و نهی کنیم خیلی مهم بود. باور کن من گاهی دعواهای خوابگاه را به بحث با خانواده ام ترجیح می دادم، چون در نهایت طرف نمی توانست مثلا بگوید، سی دی ات را می شکنم یا حق نداری فردا پایت را از خانه بیرون بگذاری.»

دوستم می گوید که البته در تمام این سال ها خانواده اش از دور کنترلش می کرده اند: «ببین، خانواده من البته تیپی نیست که واقعا بشود اسمش را کنترل گذاشت. شاید حتی بیشتر مامانم اهل این داستان ها باشد. برای پدرم درس مهم بود. همیشه می گفت کارنامه ات را بیاور.»

دوستم پس از پایان دوره کارشناسی، امتحان ارشد داده بود: «باور نمی کنی که فقط و فقط برای ماندن در تهران آزمون ارشد دادم. واقعیتش من خیلی دوست داشتم بروم سر کار. ولی در تهران، اگر بروی سر کار نمی توانی با حقوقت یک اتاق هم کرایه کنی. تنها چاره این بود که در خوابگاه می ماندم و برای همین امتحان ارشد دادم و قبول هم شدم.» بعد از تمام دوره کارشناسی ارشد، «مثل بعضی دیگر از همکلاس هایم، خیلی جدی خواستم از ایران بروم. مادرم می گفت برگرد پیش ما و معلم شو. برگشتن برایم محال بود.

مهاجرت: زنانه؟ مردانه؟

از آن طرف هم واقعا می ترسیدم از ایران بیرون بیایم، ولی بعد فکر کردم این تنها چاره برای زندگی مستقل است.» دوستم حالا مثل خیلی از ما در یک خوابگاه دانشجویی زندگی می کند: «یک آپارتمان کوچک دارم که کلا ۱۷،۱۸ متر است، اما آشپزخانه و سرویس بهداشتی خودش را دارد. همین که منعی برای رفت و آمد وجود ندارد، می توانی دوستانت را دعوت کنی و دستت در جیب خودت است، اینها را خیلی دوست دارم. فکر می کنم دختری شهرستانی با پدر و مادر معلم، شانس زیادی برای این نوع از زندگی در ایران نداشت. البته سختی هایش هم هست، امانمی دانی وقتی با اعتماد به نفس شب دیروقت کلید را در قفل می اندازم چه حس خوشی دارم.»

روزهای بعد فرصت شد تا با چند دوست دیگر هم گپ و گفت کوتاهی داشته باشم. دوستی دارم که به همراه برادرهایش مهاجرت کرده، و فقط یک خواهرش در ایران مانده است. می گوید که رفتار خواهرش با او عجیب و غریب است: «به قدری به من احساس عذاب وجدان می دهد که نگو. خدا را شکر پدر و مادرمان از همه نظر کاملا مستقل هستند. منتها خواهرم مدام می گوید تو گذاشته ای و رفته ای و مسئولیت را گردن من انداخته ای.

وقتی از او سوال می کنم پس برادرهایمان چه؟ می گوید آنها اینجا هم که بودند کاری نمی کردند، دست آخر هم کار من و تو بود. نمی دانم اگر والدینم روزی بیمار شوند باید چه کار کنم…» دوست دیگرم با همسرش به اینجا آمده و حالا باردار است. از نبود شبکه اجتماعی و خانوادگی می گوید، از تنهایی اش و از اینکه فکر می کند اگر زبان آلمانی بلد بود، مهاجرت برایش «خیلی خیلی خیلی» آسان تر بود. روایت های زنان از مهاجرت به اندازه خود زنان متنوع است؟

وقتی به ارتباط بین مهاجرت و جنسیت فکر می کنم، نه دخترهای دانشجوی ایرانی دور و برم که زنان افغان در ایران به ذهنم می آیند. من در دوره های مختلفی با جامعه افغان ساکن ایران در ارتباط بوده ام. مهاجرت بین ایران و افغانستان، برای سال های طولانی، امری عادی بوده و نه غیرعادی. دوسویه بوده، شاید مصداق این گفته رایج میان مکزیکی های ساکن امریکا که «ما از مرز عبور نکردیم، مرز از میان ما عبور کرد». با این حال واقعیت فعلی بسیار متفاوت از این تصویر است.

بسیاری از افغان ها بعد از سال های طولانی اقامت در ایران، به دلیل نداشتن مدارک شناسایی، از هیچ حق و حقوق «شهروندی» برخوردار نیستند. به عبارت دیگر، قوانین ایران هیچ نوع از «شهروندی تدریجی» را به رسمیت نمی شناسد و افغان ها از این قانون مستثنا نیستند.

مهاجرت: زنانه؟ مردانه؟

با این حال بسیاری از مردان افغان نوعی از شهروندی «غیررسمی» را تجربه می کنند که مخاطرات و مزایای خود را به همراه دارد. مزایایش دسترسی گسترده تر به بازار کار است که ارتباط با دنیای بیرون را ممکن می کند: «حرکت» اگر نه آزادانه که نسب را در شهر ممکن می سازد و آنها را به شبکه های اجتماعی و حمایتی غیر از جامعه خودشان متصل می کند. به این ترتیب آنها به پل ارتباطی جامعه خودشان با جامعه ایرانی تبدیل می شوند.

فرصتی که در بیشتر موارد از زنان افغان دریغ می شود. اگر مرد افغان در میان خانواده و جامعه خود به این واسطه صاحب قدرت و موقعیت است و در بیرون از این جامعه با فقدان این منزل مواجه شده، زن افغان در هر دو سو فرودست باقی ماند. راه دستیابی به «شهروندی غیررسمی» پیچیده تر و دشوارتر است: کار اقتصادی او به کارهای خانگی یا کار در خانه دیگران محدود می ماند و با دنیای بیرون در ارتباط نیست.

از نظر قانونی پشتش به جایی گرم نیست و به همین خاطر راه برای اعمال انواع خشونت علی او باز و آماده است. بسیاری از زنان افغان، در غیاب دائم یا موقت همسرانشان، فرزندانشان را به تنهایی بزرگ می کنند، بدون آنکه به هر نوعی از حمایت های رسمی دسترسی داشته باشند. بسیاری از آنها با وجود علاقه و استعداد از ادامه تحصیل منع می شوند و بسیاری دیگر در کودکی ازدواج می کنند و مادر می شوند. ترکیبی از فقر اقتصادی و محدودیت های جامعه مهاجر تیشه به ریشه آرزوهای زنان افغان می زند. شاید این سرنوشت گروه دیگری از «تازه واردها» هم باشد.

چند ماهی است که نمی شود در شهر محل اقامتم در آلمان راه رفت و آنها را ندید: مهاجران غالبا سوری که جانشان- و فرزندانشان- را برداشته اند. به دریا و بیایان زده اند و خودشان را به اروپا رسانده اند. بیشترشان مردان جوانی هستند که زنان و فرزندان، مادران و خواهرانشان را پشت سر جا گذاشته اند. خیلی از خانواده ها فقط به اندازه یک نفر پول برای قاچاقچی ها داشته اند و این فرصت طلایی نصیب پسر یا شوهر با برادر شده است. دیگران همراه مردان خانواده شان به اروپا رسیده اند. با این حال نمی توان مطمئن بود که سهم آنها از «ادغام در جامعه» و به خصوص فرصت های شغلی که سیاستمداران آلمانی از آن حرف می زنند، چقدر است؟

مهاجرت: زنانه؟ مردانه؟

در دانشکده ما، آدم ها از سراسر دنیا دور هم جمع شده اند، دوره مان به زبان انگلیسی و برای کسانی است که در میانه کار، فیلشان یاد هندوستان کرده است. تعداد ما زن ها کمتر از مردهاست. به چشم مان مردها خوشبخت تر می آیند. اغلب صاحب فرزند هستند، اغلب کسی در خانه هست که برایشان غذا می پزد و دغدغه ای جز کار تحقیقاتی شان ندارند.

برای ما زنان ها هر دور هم جمع شدنی فرصتی برای گپ و گفت مستقیم یا غیرمستقیم در مورد تجربه های خودمان و دیگران از زنانگی و مهاجرت است که البته موضوع تحقیق بسیاری از ما نیز هست. همکلاس افریقایی ام می گوید در بسیاری از کشورهای افریقا تصور عمومی این است که بهترین گزینه برای مهاجرت دخترهای مجرد هستند: «می آیند اینجا، صبح و شب عرق می ریزند، در لانه موش زندگی می کنند و پولشان را می فرستند برای خانواده. بعضی هایشان حتی در طول سال ها یک بار هم به خانه بر نمی گردند، کسی هم منتظرشان نیست.»

همکلاس فیلیپینی ام از استثمار زن های مهاجر کارگر در کشورهای عربی می گوید: «خیلی عادی است که زیر دست کارفرمایت بمیری. باور کن!» دوست لهستانی ام از تجربه مهاجرت درون اروپا می گوید و نگاه ناخوشایند اروپای غربی به شرقی: «باور کن چند سال دیگر بقیه آنها هم مثل سوئیس قوانین را محدود می کنند، هیچ کس غریبه ها را دوست ندارد. به خصوص زن های بلوک شرق و روسیه همیشه به چشم اروپای غربی ها کارگران جنسی هستند و نه چیز دیگر.»

همکلاس آلمانی ام اما می گوید: «راستی هما توی این مطلبی که می خواهی بنویسی از مهاجرت زن های اروپایی و امریکایی به عراق و سوریه و ترکیه برای پیوستن به داعش هم می نویسی؟» تجربه های زنانه از مهاجرت زیادند و زیادتر خواهند شد.

مطلب پیشنهادی

پرچم ایران از باستان تا امروز

آنگاه که مردمانی دارای بیرق – ارتش و پادشاه و نماینده می شوند میتوان گفت که آن …

http://www.20script.ir